logo

اسپنسر جانسون-نیکولند-حس خوب

کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد

برای گسترش فرهنگ کتابخوانی و رشد فردی هرماه یک کتاب را باهم می خوانیم. کتاب بهمن ماه چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییر در زندگی و مقاومت هایی که آدم ها در مقابل تغییر شرایط دارن می باشد.

 

نیکولند قصد داره برای افزایش فرهنگ کتابخوانی و معرفی کتاب های خوب، هر ماه یک کتاب را با دوستای عزیزش بخونه و مطالب جالب و مهم هر کتاب را به پیشنهاد شما و به انتخاب خودش به صورت عکس نوشته تهیه و منتشر کنه. اینجوری هم یک کتاب خوب را با هم می خوانیم و هم یک خلاصه ای از اون کتاب آماده میشه که هر کسی میتونه هر از چندگاهی نگاه کلی به اون بندازه و کل مطالب اون کتاب براش یادآوری بشه.

علاوه بر همه این موضوعات، کتاب خواندن یکی از لذت های زندگی و کارهایی هست که حس خوب آدم را افزایش می دهد.

کتابی که نیکولند برای این ماه درنظر گرفته کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ هست.

 

اطلاعات کلی کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ :

نویسنده : اسپنسر جانسون و کن بلانچارد

تاریخ انتشار : 8 سپتامبر 1998

سبک کتاب : داستانی، خودیاری، انگیزشی

 

داستان کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ :

این کتاب دارای چهار شخصیت خیالی که دو تا از آنها موشهایی به نام های "اسنیف" و اسکری"  و دو تا از آنهای آدم کوچولوهایی به نام های "هم" و "هو" است. داستان کتاب از آنجا شروع می شود که این چهار شخصیت از یک پنیر خیلی بزرگ تغذیه می کردند و لذت می بردند. پس از گذشت مدتی، یک روز صبح که به سراغ پنیرشان می آیند دیگر پنیری در آنجا نمی بینند. هر کدام از این شخصیت ها بعد از نبودن پنیر واکنش متفاوتی از خود نشان می دهند. این چهار شخصیت در واقع برای نشان دادن قسمت های مختلف درون ما درنظر گرفته شده است. هر کدام از ما در شرایط مشابه ممکن است مثل هر کدام از این شخصیت ها عمل کنیم. مانند اسنیف که سریع متوجه تغییرات می شود (حتی قبل از وقوع)، یا مانند اسکری که به سرعت وارد عمل می شود. یا شاید مانند هم عمل کنیم که منکر تغییرات شده و به خاطر ترس از اتفاقات بدتر هرگز حرکت نمی کند. و شاید هم مثل هو باشیم که وقتی می بیند شرایط تغییر کرده یاد میگیرد که او نیز خود را با آن وفق دهد و به سمت بهتری هدایت می شود.

شما در مقابل تغییرات چطور عمل می کنید ؟ مثل اسنیف، اسکری، هم و یا هو ؟

heartبا هم کتاب بخونیم heart

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز اول

داشتن پنیر باعث خوشحالی است.

 

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد را شروع کردین ؟

قرار شد که هر ماه با هم یک کتاب را بخونیم و قسمت های جالبش را به صورت عکس نوشته در نیکولند منتشر کنیم.

خلاصه داستان :

چهار شخصیت این داستان که هم و هو، اسنیف و اسکری بودند هر کدام دنبال یک نوع پنیر متفاوتی بودند، پنیری که فکر می کردند با آن خوشبخت و موفق می شوند. هر روز صبح بیدار می شدند، گرم کن و کفش ورزشی می پوشیدند، از خانه های کوچکشان بیرون می رفتند و به دنبال پنیر مورد علاقه شان در مارپیچ می دویدند. موش ها روش ساده آزمون و خطا را برای پیدا کردن پنیر پیش گرفته بودند. آدم کوچولوها هم به مغز پیچیده شان تکیه می کردند تا از روش های پیشرفته تری برای پیدا کردن پنیر استفاده کنند. بالاخره یک روز در انتهای یک راهرو، در ایستگاه پنیر "پ" هر یک پنیر خود را پیدا کردند. بعد از آن هر روز لباسهایشان را می پوشیدند و به آنجا می رفتند. طولی نکشید که هر یک جریان عادی خود را پیش گرفتند.

اسنیف و اسکری هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به ایستگاه پنیر "پ" می رفتند. وقتی می رسیدند کفش هایشان را در می آوردند، آنها را گره می زدند و به گردن می انداختند. با این کار هروقت لازم بود دوباره به سرعت آنها را می پوشیدند. بعد از خوردن پنیر لذت می بردند.

هم و هو هر روز صبح همین کار را می کردند اما بعد از مدتی جریان عادی زندگی آدم کوچولوها تغییر کرد. آنها کمی دیرتر بیدار می شدند، آهسته تر لباس می پوشیدند و به سمت ایستگاه پنیر "پ" می رفتند. وقتی می رسیدند کفش هایشان را کنار گذاشته، لباس راحتی می پوشیدند. آنها آن پنیر را پنیر خودشان می دانستند و خانه هایشان را به نزدیک آن منتقل کرده بودند. برای اینکه احساس راحتی بیشتری داشته باشند دیوارهای آنجا را با نوشته ها و نقاشی های پنیر تزئین کرده بودند و نگاه کردن به آن لبخند بر لبانشان می نشاند. روی دیوار نوشته بودند :

داشتن پنیر باعث خوشحالی است.

 

تفکر در داستان :

خواسته ها و آرزوهای ما در زندگی مانند همین پنیر است. هر کدام از ما در ذهن خود خواسته مربوط به خود را داریم و هر روز به دنبال آن می گردیم. هر روز صبح که بیدار می شویم در مسیرهای زندگی به دنبال پنیر خود می گردیم. در نهایت روزی آن را پیدا می کنیم. پنیر ما می تواند دانشگاه مورد علاقه، رشته مورد علاقه، کار خوب، همسر مورد نظر، خانه مورد نظرمون، ماشین و خیلی چیزهای دیگر باشد. وقتی به آن می رسیم خیالمان راحت می شود. کفش هایمان را در می آوریم، می نشینیم و نفسی تازه می کنیم. و از داشتن پنیر مورد نظرمان احساس خوشحالی بینهایت می کنیم. فکر می کنیم آن پنیر ابدی است. اما یا خواسته های ما تغییر می کند یا شرایط آن پنیر ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

داشتن پنیر باعث خوشحالی است.

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز سوم

موقعیت پنیر تغییر کرده بود. آنها هم باید تغییر می کردند.

 

شروع به خواندن کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد کردید ؟

 

خلاصه داستان :

اسنیف و اسکری وقتی می بینند دیگه پنیری وجود ندارد، تجزیه و تحلیل نمی کنند. برای آنها هم صورت مسئله و هم پاسخ آن بسیار ساده است. موقعیت پنیر تغییر کرده پس آنها هم باید تغییر کنند. درنتیجه شروع به جستجوی پنیر جدید می کنند. اما هم و هو که دیرتر به ایستگاه می آمدند و هیچوقت پنیر را بررسی نکرده بودند تا از تغییرات آن با خبر شوند و آماده رویارویی با آن باشند وقتی به ایستگاه می رسند و با ایستگاه بدون پنیر مواجه می شوند طور دیگری رفتار می کنند. آنها شروع که داد و فریاد می کنند. هم با تعجب می گوید : "چه کسی پنیر مرا جا به جا کرده؟"

 

تفکر در داستان :

بعضی افراد وقتی مسئله ای پیش میاد یا تغییری ایجاد میشه چون خودشون را از قبل آماده کرده بودند به راحتی با این تغییر کنار میان و میگن شرایط تغییر کرده پس ما هم باید تغییر کنیم اما افراد دیگه ای هم هستند که اولا دیرتر متوجه تغییر شرایط می شوند و وقتی هم که متوجه می شوند به جای اینکه خودشون را تغییر بدهند دنبال مقصر می گردند و می خواهند فردی را پیدا کنند که شرایط را تغییر داده و هیچ وقت اون را پیدا نمی کنند.

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

موقعیت پنیر تغییر کرده بود. آنها هم باید تغییر می کردند.

 

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز دوم

هر روز پنیرمان را بررسی کنیم تا از تازه بودن آن مطمئن شویم و آماده تغییرات باشیم .

 

از خواندن کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد لذت می برید ؟

 خلاصه داستان :

آدم کوچولوها هر روز تنبل تر می شدند و فکر می کردند که این پنیر همیشگی خواهد بود. هر روز دیرتر به ایستگاه پنیر "پ" می آمدند و با خیال راحت لباس هایشان را در می آوردند و شروع به خوردن پنیر می کردند اما موش ها هر روز صبح زود به آنجا می رفتند و با دقت اطراف پنیر را بررسی می کردند و تغییرات آن را می سنجیدند. موش ها و آدم کوچولوها به این روند ادامه دادند تا اینکه یک روز که آمدند دیدند پنیری وجود ندارد. موش ها چون هر روز پنیر را بررسی می کردند برای مواجه شدن با این اتفاق آماده بودند و می دانستند چه کار باید بکنند...

 

تفکر در داستان :

هر فردی وقتی به اهداف و خواسته هایش می رسد خیالش راحت می شود و از چیزی که بدست آورده لذت می برد اما بعضی افراد هر روز به خواسته شان رسیدگی می کنند تا متوجه تغییرات آن بشوند ولی بعضی دیگر هیچ توجهی به اطرافشان نمی کنند و فقط در حال استفاده از آن هستند بدون توجه به تغییرات. هر کدام از ما در مقابل تغییرات عکس العمل خاصی از خود نشان می دهیم. آیا شما مانند موش ها هر روز پنیرتان را بررسی می کنید تا از تغییرات آن باخبر شوید ؟ آیا پنیرتان را بو می کنید تا ببینید سالم است یا فاسد شده ؟ یا مثل آدم کوچولوها فقط از پنیرتان استفاده می کنید ؟

برای مثال وقتی ما رابطه ای را شروع می کنیم در واقع به پنیرمان می رسیم. اما برای بقا و ادامه رابطه فقط رسیدن کافی نیست. هر روز باید به رابطه مان فکر کنیم، رسیدگی کنیم، توجه کنیم و از تازه بودن آن مطمئن شویم. اگر آن را رها کنیم و فکر کنیم که آن فرد همیشگی است، کم کم آن رابطه از بین می رود و نابود می شود. در مورد کسب و کار، سلامتی و ... هم همینطور است.

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

هر روز پنیرمان را بررسی کنیم تا از تازه بودن آن مطمئن شویم و آماده تغییرات باشیم .

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز پنجم

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد، آمادگی تغییر در زندگی

 

این هم قسمت بعدی کتاب خوب و خواندنی چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد

 

خلاصه داستان :

چون پنبر برای آدم کوچولوها خیلی اهمیت داشت، وقت زیادی را صرف کردند تا تصمیم بگیرند چه کار کنند و تنها کاری که به ذهنشون می رسید ایت بود که در اطراف ایستگاه پنیر "پ" پرسه بزنند تا باور کنند که واقعا پنیری وجود ندارد. آنها کاملا میخکوب شده بودند درحالی که اسنیف و اسکری همان ابتدا به سرعت به راه افتاده بودند. آنها به خاطر این بی عدالتی داد و فریاد می کردند. هو کم کم افسرده شد و فکر می کرد اگر فردا هم پنیر نباشد چه کار باید بکند ؟ او آینده اش را براساس آن پنیر برنامه ریزی کرده بود. آدم کوجولوها باور نمی کردند که پنیری وجود ندارد. با خود می گفتند چطور ممکن است همچین اتفاقی بیفتد، کسی به ما هشدار نداده بود ! هم و هو آن شب گرسنه و ناامید به خانه برگشتند. هو قبل از ترک ایستگاه پنیر "پ" روی دیوار نوشت :

هر چه پنیر بیشتر برایت اهمیت داشته باشد، بیشتر می خواهی آن را نگه داری و به آن بچسبی.

 

تفکر در داستان :

وقتی تغییری رخ می دهد برخی از ما یا باور نمی کنیم که تغییری رخ داده و یا دنبال مقصر می گردیم. تعداد کمی از افراد وقتی تغییری رخ می دهد محل را ترک می کنند و به دنبال پنیر جدید می گردند. وقتی اینگونه رفتار کنیم حتما گنیر بهتری خواهیم بافت. اما وقتی دنبال مقصر می گردیم و یا باور نمی کنیم که همچین اتفاقی افتاده است، کم کم دچار ناامیدی و افسردگی می شویم و آنقدر به آن تغییر (یا مسئله) فکر می کنیم که دیگر فرصتی برای یافتن راه حل پیدا نمی کنیم.

مسئله مهم دیگر چسبیدن به پنیر است. هر چه بیشتر آن پنیر که می تواند عشق، سلامتی، قدرت، ثروت و یا هر چیز دیگرباشد، برای مان اهمیت داشته باشد بیشتر و بیشتر می خواهیم به آن بچسبیم و آن را برای خود نگه داریم تا ابد. اما همیشه رها کردن بهترین راه حل نگه داشتن چیزی است.

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد، آمادگی تغییر در زندگی

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز ششم

کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و رشد فردی

 

وقت کتاب خواندنِ wink

 

خلاصه داستان :

آدم کوچولوها فردای آن روز با فکر اینکه پنیر سر جایش هست به ایستگاه پنیر "پ" آمدند. اما اوضاع تغییر نکرده بود.آنها نمی دانستند چکار کنند. هو نمیخواست قبول کند که ذخیره پنیرشان به مرور زمان کم شده بود. او فکر می کرد پنیرشان یکدفعه تمام شده است. هم بارها و بارها قضیه را تحلیل کرد و در آخر گفت : " چرا این کار را با من کردند ؟".

هم فکر می کرد شخصی از بیرون باعث این اتفاق شده است.

هو به اطرافش نگاه کرد و یاد اسنیف و اسکری افتاد. به هم گفت : " اسنیف و اسکری کجا هستند ؟  نکند آنها چیزی می دانند که ما نمی دانیم!"

هم با تمسخر گفت : " آنها چه می دانند؟ آنها فقط موشند و نسبت به اتفاقات واکنش نشان می دهیم. ما آدم کوچولو هستیم و از موش ها باهوش تریم. ما باید بتوانیم این مسئله را حل کنیم."

هو گفت : " درسته ما از موش ها باهوش تریم اما انگار آنها زیرکانه تر عمل کردند. اینجا اوضاع تغییر کرده، شاید ما هم باید تغییر کنیم.

اما هم نمی خواست قبول کند که شرایط تغییر کرده و او هم باید تغییر کند.

وقتی آدم کوچولوها در حال بحث و تحلیل بودند و هر لحظه ناامیدتر می شدند، اسنیف و اسکری در حال یافتن پنیر جدید در مارپیچ بودند. آنها فقط به فکر یافتن پنیر بودند. ابتدا چیزی پیدا نکردند اما بعد از مدتی ایستگاه پنیر "ن" را یافتند و از خوشحالی فریاد زدند.

هو گاهی به اسنیف و اسکری فکر می کرد که پنیر جدیدی یافته اند و از خوردن آن لذت می برند و با خود فکر می کرد چقدر خوب می شود اگر او هم در مارپیچ به ماجراجویی بپردازد و پنیر تازه ای پیدا کند. او در خیالش آن را مزه مزه می کرد و هرچه تصویر پنیر در ذهنش واضح تر می شد بیشتر خود را آماده ترک ایستگاه پنیر "پ" می دید.

 

 

تفکر در داستان :

افرادی که در مقابل تغییر شرایط مقاومت می کنند یا مانند هم دیگران را مقصر می دانند و یا مانند هو فکر می کنند شرایط یکدفعه تغییر کرده است. شزوع به تجزیه و تحلیل می کنند و احساس ناامیدی به سراغشان می آید. و باز هم برخی مثل هم نمی پذیرند که باید تغییر کنند و برخی مانند هو کمی دیرتر، اما بالاخره می پذیرند که شرایط تغییر کرده و آنها نیز باید تغییر کنند. این افراد با فکر موفق شدن افرادی که زودتر حرکت کردند و تصور رسیدن به هدف جدیدی و پنیر تازه انگیزه، امید و شجاعت حرکت کردن را پیدا می کنند و با جسارت شروع به حرکت می کنند. حرکت کردن خوب است حتی اگر دیرتر از دیگران شروع کنیم. مهم این است که متوقف نشویم و پیش برویم ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و رشد فردی

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز هفتم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

 

یک کم کتاب بخوانیم smiley

 

خلاصه داستان :

هو ناگهان فریاد کشید : "من باید برم"

هم جواب داد : " نه من از اینجا خوشم می آید. اینجا راحتم. بیرون خطرناک است."

هو گفت : " نه خطرناک نیست ما قبلا خیلی از جاهای این مارپیچ را دیدیم و می توانیم دوباره اینکار را بکنیم."

هم جواب داد : " من برای اینکار خیلی پیر شدم. و خوشم نمیاد گم شوم و دیگران مرا تمسخر کنند."

با حرف های هم، ترس و نگرانی به دل هو برگشت و آرزوی پیدا کردن پنیر کمرنگ شد. آدم کوچولوها هر روز طبق معمول گذشته عمل می کردند اما اوضاع هیچ تغییری نمیکرد.  فقط آنها هر روز ناامیدتر و نگران تر می شد. آنها سعی میکردند تغییرات را انکار کنند اما واقعیت این بود که هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می شدند و سخت تر به خواب می رفتند. هم فکر می کرد پنیر را پشت دیوار قایم کرده اند. برای همین از فردای آن روز شروع به کندن دیوار کردند و هر روز سخت تر و بیشتر کار می کردند تا پنیر را پیدا کنند اما پنیری آنجا نبود. هم گفت : " شاید فقط باید بنشینیم و ببینیم چه اتفاقی می افتد. دیر یا زود پنیرمان را سر جایش برمی گردانند." آنها منتظر ماندند اما اوضاع هیچ تغییری نکرد. هو یک روز به خودش گفت : " ما را ببین. یک کار را دوباره و دوباره انجام می دهیم و تازه متعجبیم که چرا اوضاع بهتر نمی شود."

هو کفش های ورزشی اش را پوشید و آماده رفتن شد. اما هم حاضر نبود با او برود و گفت : " اگر آنجا پنیری نباشد چه!؟" 

این سوال باعث ترس هو شد. اما از خودش پرسید کجا احتمال بیشتری وجود دارد که پنیری باشد اینجا یا در مارپیچ ؟ او خودش را درحالی که با جرئت و لبخند وارد مارپیچ میشود مجسم کرد. او شجاعتش را جمع کرد و با تمام قدت تخیلش قابل قبول ترین تصویر ممکن از پیدا کردن پنیر و لذت بردن از مزه آن را به ذهن آورد.

هو گفت : " هم، بعضی وقت ها اوضاع عوض می شود، و دیگر هیچ وقت مثل قبل نمی شود. به نظر می رسد که این یکی از همان وقت هاست. زندگی این است! زندگی پیش می رود و ما هم باید با آن حرکت کنیم." 

اما هم قبل نمی کرد و عصبانی بود. هو روی دیوار برای هم جمله ای نوشت تا دوستش به آن فکر کند :

اگر تغییر نکنی، نابود می شوی.

 

تفکر در داستان :

یکی از مهمترین دلایلی که باعث عدم حرکت ما و مقاومت در مقابل تغییر می شود، ترس است. ترس عامل بسیار قدرتمندی است که مانع حرکت رو به جلو می شود. ترس از نابود شدن، ترس از شکست خوردن، ترس از گمراه شدن، ترس از تجربه شرایط جدید. اما ترسناک ترین چیز، ماندن در شرایط فعلی است. ترسناک ترین چیز تغییر نکردن، حرکت نکردن، رشد نکردن و متوقف شدن است. این ترسناک ترین موضوعی است که وجود دارد. وقتی ترس به سراغ ما می آید می توانیم با تجسم شرایط دلخواه مان و لذت بردن از آن، جلوی ترس خود را بگیریم و شروع به حرکت کنیم. شما چطور جلوی ترس خود را می گیرید ؟

خوب است که وقتی می خواهیم تغییر کنیم و رو به جلو حرکت کنیم، این سوال را از خودمان بپرسیم که کجا احتمال دارد پنیر بیشتری باشد ؟ جایی که الان هستم یا جایی که می خواهم بروم ؟

یادمان باشد اگر همیشه به شیوه یکسانی عمل کنیم نتایج یکسانی خواهیم گرفت و نباید انتظار تغییر شرایط را داشته باشیم درحالی که خودمان هیچ تغییری نکردیم. شرایط وقتی تغییر می کند که ما تغییر کنیم. و این جمله را همیشه یادمان باشد که اگر تغییر نکنیم، نابود می شویم.

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

 

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز هشتم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

 

قسمت بعدی کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد را با هم بخوانیم smiley

 

خلاصه داستان :

هو خطر را به جان خرید و مشتاقانه به درون مارپیچ نگاه کرد. در مورد این که چطور خودش را به این وضع انداخته بود فکر کرد. او باور کرده بود که ممکن نیست در مارپیچ پنیری باشد یا ممکن نیست آن را پیداکند. این افکار ترسناک او را خشک و بی حرکت می کردند و می کشتند.

هولبخند زد و می دانست که هم از خودش می پرشد : " چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟"

اما هو از خودش می پرسید : " چرا زودتر بلند نشدم و به دنبال پنیر راه نیفتادم؟ "

 

در حالی که وارد مارپیچ می شد، به عقب نگاه کرد، به جایی که از آن آمده بود و آرامش آن مکان را حس کرد. حس می کرد که به سمت آن قلمرو آشنا کشیده می شود، اگرچه مدتی بود در آنجا پنیری پیدا نکرده بود.

او مضطرب تر شد و از خودش پرسید واقعا دلش می خواهد به درون مارپیچ برود یا نه ؟

هو جمله ای را روی دیوار نوشت و به آن اندیشید :

اگر نمی ترسیدی، چه می کردی ؟

 

تفکر در داستان :

وقتی حرکت می کنیم تازه می فهمیم که قبل از حرکت در چه وضعیت ترسناکی قرار داشتیم و وقتی که بیشتر فکر می کنیم می بینیم دلیل قرار گرفتن و ماندن در آن شرایط ترسناک چه بوده است. می فهمیم که ما باور کردیم که در تغییر موفقیتی وجود ندارد و اصلا امکان ندارد که ما موفق شویم. این باور ما را سر جایمان میخکوب می کند و اجازه حرکت کردن به ما نمی دهد اما اگر بتوانیم این را تغییر دهیم می توانیم به جلو برویم و رشد کنیم.

وقتی شروع به حرکت می کنیم حس عجیبی ما را به سمت شرایط قبلی می کشد به طوری که احساس می کنیم شرایط جدید بسیار ترسناک و عجیب است و ما توان تحمل آن را نداریم. اما وقتی کمی به جلو می رویم تمام ترس هایمان از بین می رود و از شرایط جدید لذت می بریم.

وقتی که شک داریم بین ماندن و رفتن باید این سوال را از خودمان بپرسیم که اگر نمی ترسیدی، چه می کردی ؟

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

 

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز نهم

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه عکس العمل افراد در مقابل تغییرات زندگی

 

وقت کتاب خواندنه smiley

 

خلاصه داستان :

هو به این سوال فکر کرد : " اگر نمی ترسیدی، چه میکردی ؟

هو می دانست گاهی وقت ها بعضی ترس ها مفید هستند. وقتی می ترسی، اگر کاری انجام ندهی اوضاع بدتر می شود، و همین ممکن است انگیزه ای باشد برای به حرکت واداشتن تو. اما اصلا خوب نیست که ترس زیاد مانع اقدام کردن شما بشود.

وقتی این فکر در ذهن هو آمد. به قسمتی از مارپیچ که قبلا هیچ وقت به آنجا نرفته بود، نگاه کرد و ترس را در دلش احساس کرد. بعد نفس عمیقی کشید و وارد جایی شد که برایش ناشناخته بود.

درحالی که سعی می کرد راهش را پیدا کند، اولش کمی نگران بود که نکند وقتش را زیادی در ایستگاه پنیر "پ" تلف کرده باشد. مدتی بود که پنیر نخورده بود به همین خاطر لاغر و ضعیف شده بود و زمان بیشتری طول کشید که وارد مارپیچ شود.

 

تفکر در داستان :

ترس احساس خوب و کمک کننده ای هست اگر به اندازه باشه و باعث حرکت رو به جلو ما بشه اما وقتی انقدر زیاد باشه که مانع حرکت کردن ما بشه باید اون را از بین برد. باید رفت تو دل اون ترس و دید که چقدر پوچ و مسخره است. باید شجاع بود و جلو رفت. آدم های شجاع کسایی نیستن که نمی ترسند بلکه کسایی هستند که با وجود ترس هاشون حرکت می کنند و جلو می روند.

شما جزو کدام دسته اید ؟ شجاع ؟

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه عکس العمل افراد در مقابل تغییرات زندگی

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز دهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه برخورد با تغییرات زندگی

 

 

یک کم کتاب بخوانیم wink

 

خلاصه داستان :

مدتی بود که پنیر نخورده بود و لاغر و ضعیف شده بود. بیشتر از همیشه طول کشید تا وارد مارپیچ شود. و این کار برایش سخت تر از همیشه بود. به خودش تصمیم گرفت که اگر فرصت دوباره ای به او داده شود، زودتر از حصار آسایش خودش بیرون بیاید و زودتر خودش را با تغییرات تطبیق دهد. این روش کارها را ساده تر می کرد.

بعد درحالی که لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بسته بود، با خود فکر می کرد : "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است."

روزهای  بعد در قسمت های مختلف مارپیچ تکه های کوچک پنیر پیدا می کرد اما به اندازه ای نبود که مدت زیادی آنجا بماند. او با این امید که بتواند به اندازه کافی پنیر پیدا کند و مقداری برای هم ببرد و به او امید بدهد و او را تشویق کند که به مارپیچ بیاید، جلو می رفت. ولی هنوز تردید داشت. درست جایی که فکر می کرد به پنیر می رسد، در راهروها گم می شد. انگار دو قدم به جلو می رفت و یک قدم به عقب بر می گشت ولی برگشتن به مارپیچ و جستجوی پنیر به آن اندازه که فکر می کرد ترسناک نبود. بعضی وقت ها با خودش فکر می کرد انتظار پیدا کردن پنیر منطقی است یا نه ؟ فکر می کرد نکند لقمه ای بزرگتر از دهانش برداشته و وقتی یادش می آمد که اصلا لقمه ای برای خوردن نداشته خنده اش می گرفت.

 

تفکر در داستان :

وقتی شروع به حرکت می کنیم، وقتی ترس و دو دلی را کنار می گذاریم و وارد عمل می شویم چنان احساس شور و شوق و آزادی در ما می جوشد که با خودمان می گوییم بعد از این همیشه زود حرکت می کنیم، حتی قبل از تغییرات. اما بعضی وقت ها خودمان را سرزنش می کنیم که چرا زودتر حرکت نکردیم، زودتر تغییر نکردیم. بهتر است یادمان باشد که هیچوقت برای تغییر کردن دیر نیست.

وقتی شروع به حرکت در مسیر مورد نظرمان را می کنیم در ابتدا با ایده های کوچک، آدم های مثبت تر، درآمدهای کمی بهتر، احساسات کمی خوب تر را به رو می شویم. این اتفاقات نشاندهنده درست بودن مسیر است. باید از آن ها سپاسگذار باشیم و حرکت کنیم به سمت ایده های عالی تر، آدم های عالی، درآمد بالا و احساسات فوق العاده. هر وقت دچار تردید و دو دلی شدیم به خودمان یادآوری کنیم که مسیر قبلی هیچ دستاورد قابل قبولی نداشت. به قول هو پنیری آنجا نبود که آدم را دچار تردید کند.

شما با این که " ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است " موافقید ؟

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه برخورد با تغییرات زندگی

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز یازدهم

کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

یک کم کتاب بخوانیم کیف کنیم wink

 

خلاصه داستان :

هو هر وقت ناامید و دلسرد می شد، به خودش یادآوری می کرد که کار الانش خیلی بهتر از ماندن در وضعیت بی پنیری است. به جای اینکه اجازه دهد حوادث بر او مسلط شود، خودش کارها را در دست گرفته بود.

بعد به خودش گفت اگر اسنیف و اسکری توانسته اند جلو بروند، حتما او هم می تواند!

هو وقتی بهتر فکر می کرد فهمید پنیر ایستگاه "پ" یکدفعه تمام نشده بود، بلکه به مرور زمان کم و کمتر می شد و آنچه هم باقی مانده بود دیگر طعم سابق را نداشت و کهنه شده بود و کمی دیگر کپک می زد. او فهمید اگر می خواست می توانست آنچه درحال اتفاق افتادن بود را ببیند اما او نخواسته بود. اگر به تغییرات توجه می کرد انقدر جا نمی خورد و تعجب نمی کرد. شاید این همان کاری بود که اسنیف و اسکری انجام داده بودند.

تصمیم گرفت که از حالا به بعد هوشیارتر باشد. بد از این تصمیم او انتظار هر تغییری را داشت و از آن استقبال می کرد. به حس های درونی اش که از ایجاد تغییر خبر می دادند اعتماد می کرد و خودش را برای تطبیق با آن آماده می کرد.

برای استراحت ایستاد و روی دیوار نوشت :

هر از گاهی پنیر را بو کن تا متوجه کهنه شدنش بشوی.

 

تفکر در داستان :

وقتی وارد مسیر جدیدی می شویم ممکن است دچار تردید بشویم، در این مواقع وقتی یاد وضعیت قبلی مان بیفتیم که هیچ دستارودی برایمان نداشته، مطمئن تر می شویم. به خودمان افتخار کنیم که مغلوب شرایط نشدیم و خودمان کنترل اوضاع را بدست گرفتیم و انسان ارزشمندی هستیم حتی اگر به مقصد نرسیم (که احتمالش صفر است که نرسیم).

برای اینکه بتوانیم امید و انگیزه خودمان را زیاد کنیم و قدرتمندتر و با ایمان بیشتری جلو برویم، خیلی خوب است که از افرادی که قبلا اون کار را انجام دادند الگو بگیریم. ذهن ما وقتی ببیند که یک نفر توانسته کاری را انجام بدهد، قبول می کند که اون کار امکان پذیر است و وقتی ذهن ما کاری را ممکن و امکان پذیر بداند حتما به آن می رسد.

وقتی در مسیر پیش می رویم، وقتی شخصی محکم تری بدست می آوریم، می فهمیم که شرایط ایجاد شده در واقع یکدفعه ایجاد نشده بوده، بلکه کم کم شرایط تغییر کرده و به اونی رسیده که ما دیدیم فقط ما متوجه تغییرات نشده ایم. هیچ وقت یک دفعه همه چی خراب یا همه چی درست نمی شود. همیشه کم کم شرایط بهبود پیدا می کند یا خراب می شود. فقط زمانی که ما متوجه تغییرات می شویم با هم متفاوت است. و هرچه حساسیت ما نسبت به تغییرات بیشتر باشد، سریع تر متوجه آن می شویم و دست به اقدام می زنیم.

باید به حس های درونی مان گوش کنیم و حتی قبل از وقوع تغییرات آماده حرکت باشیم و جلو برویم تا به بهترین ها دست یابیم.

شما چقدر نسبت به تغییرات حساسیت دارید ؟ زود متوجه می شوید یا دیر ؟

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز دوازدهم

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

 

 

قسمت قبلی را خواندین ؟

 

خلاصه داستان :

بعد از مدتی گشتن و پیدا نکردن پنیر، سرانجام به ایستگاه پنیر بزرگی رسید و خیلی خوشحال شد، اما وقتی با ایستگاه خالی مواجه شد به شدت مایوس شد. با خودش فکر کرد : "این حس پوچی و ناامیدی بارها به من دست داده است." احساس می کرد ترجیح میدهد تسلیم شود.

هو کم کم  داشت قدرت جسمی اش را از دست می داد و می ترسید که نابود شود. در آن لحظه داشت به برگشتن به ایستگاه پنیر "پ" فکر می کرد. حداقل اگر برمی گشت و هم هنوز آنجا بود، دیگر تنها نبود. بعد دوباره آن سوال را از خودش پرسید : " اگر نمی ترسیدم، چه می کردم ؟ "

هو فکر می کرد بر ترسش غلبه کرده، اما بیشتر از آنچه دوست داشت پیش خودش اعتراف کند، می ترسید. او مطمئن نبود از چه چیزی می ترسد، اما در این اوضاع که ضعیف و بی حال بود، می دانست که فقط از تنها ادامه دادن راه وحشت دارد. خود هو نمی دانست، اما به عقب کشیده شدنش به دلیل این بود که هنوز باورهای ترسناکش بر شانه اش سنگینی می کردند.

 

تفکر در داستان :

وقتی که به وسط های راه می رسیم و هنوز نتایجی که می خواستیم را بدست نیاوردیم، ناامید می شویم، احساس ترس سراغ ما میاد و فکر می کنیم که داریم نابود می شویم. دوست داریم به حالت قبلی برگردیم چون اونجا حداقل تنها نبودیم و یا اینکه بیشتر با اون شرایط راحت بودیم. اما  همه اینها ترس های بیهوده هستند که ما را از حرکت باز می دارند.

بعضی وقت ها هم می ترسیم ولی نمی دونیم از چی می ترسیم و یا اینکه اون موضوعی که ازش می ترسیم دلیل دیگه ای داره. واقعیت اینه که دلیل بیشتر ترس هایمان و دلیل اینکه دوست داریم به حالت قبلی که بودیم بر گردیم این هستش که ما یک سری افکار و باورهایی داریم که مانع حرکت رو به جلو ما می شوند. باید آنها را پیدا کنیم و تغییرشان بدهیم تا سرعت و قدرت حرکتمان بیشتر بشود.

شما چه افکار و باورهایی دارید که مانع حرکت شما می شوند ؟

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با تغییرات

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز سیزدهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه برخورد با تغییرات زندگی

 

چقدر کتاب خوندن خوبه ه ه ه angel

 

خلاصه داستان :

هو از خودش پرسید که هم از جاش تکان خورده یا به خاطر ترس و وحشتش هنوز فلج و بی حرکت است. زمانهایی را به یاد آورد که احساس خوبی را در مارپیچ تجربه کرده بود و آن زمانهایی بود که رو به جلو پیش می رفت. و برای دوستش روی دیوار نوشت :

حرکت در مسیر جدید، به تو کمک می کند تا پنیر تازه ای پیدا کنی.

 

تفکر در داستان :

وقتی به گذشته نگاه می کنیم می بینیم وقت هایی که روی ترس هایمان پا گذاشته ایم و راه های جدید، کارهای نو، ایده های تازه و علایقمان را دنبال کرده ایم به احساس بی نظیر و فوق العاده خوبی رسیده ایم که تا به حال نداشتیم. احساس سبک بالی و آزادی، احساس شادی و قدرت، احساس یافتن و تجربه کردن چیز های نو. چه خوبه امتحان کردن مسیرهای جدید ...

شما تا حالا این احساس های خوب را تجربه کردین ؟

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد نحوه برخورد با تغییرات زندگی

 

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز چهاردهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آن

 

تو روز بارونی یک لیوان چای با یک کتاب میچسبه wink

 

خلاصه داستان :

هو به راهروی تاریک نگاه کرد و ترس را در دلش حس کرد. چه چیزی پیش رو داشت ؟ آیا خالی بود ؟ یا بدتر، آیا خطراتی در کمین بود ؟ او تمام اتفاقات وحشتناکی را که ممکن بود برایش پیش بیاید مجسم کرد و خودش را تا حد مرگ ترساند. بعد به خودش خندید. فهمید ترس هایش دارند اوضاع را وخیم تر می کنند. پس کاری را کرد که اگر نمی ترسید، انجام می داد و در مسیر جدید شروع به حرکت کرد.

هو هنوز متوجه نشده بود که آنچه را باعث تقویت روحش میشد پیدا کرده است. او گذشته را رها می کرد و به آنچه پیش رو داشت اطمینان می کرد، حتی اگر دقیقا نمی دانست چه در پیش رو دارد. و از زندگی اش بیشتر و بیشتر لذت می برد. از خود پرسید : " چرا انقدر احساس خوبی دارم ؟ هیچ پنیری ندارم و نمی دانم به کجا می روم."

طولی نکشید که دلیل حس خوبش را فهمید. ایستاد و روی دیوار نوشت :

وقتی بر تَرست غلبه می کنی، احساس آزادی می کنی.

 

تفکر در داستان :

همیشه وقتی میخوایم یک کاری را انجام بدیم که جدیده یا مثلا یه تغییری توی روند زندگی مون بدیم، با خودمون فکر می کنیم میگیم نکنه اینجوری بشه ؟ نکنه اصلا نشه ؟ بعد کلی برای خودمون تصورات وحشتناک و اتفاقات بد را تجسم می کنیم و وحشت زده و غمگین می شیم و می ترسیم که اون راه را شروع کنیم. واقعا چرا انقدر ذهن ما بد بینه ؟! چرا همیشه بدترین اتفاقات ممکن را تصور میکنه ؟! جالبش اینه وقتی به گذشته نگاه می کنیم، میبینیم اون اتفاقات بدی که قبلا تصور کرده بودیم و فکر می کردیم میفتن هیچوقت نیفتادن. اینا فقط برای اینه که ما را متوقف کنه. شاید برای اینه که جهان میخواد اونایی که واقعا اهل عمل هستن را جدا کنه. جهان و خدای ما عاشق شجاعت است. از آدم هایی که با شجاعت و جسارت میرن تو دل ترس هاشون خوشش میاد. کلی حال میکنه و میگه دمت گرم. بهتر کاری رو انجام بدیم که اگر نمی ترسیدیم انجام میدادیم.

یکی از مسائلی که همیشه آدم را آزار میده کارهایی هست که توی گذشته انجام داده و یا اینکه انجام نداده. بعضیا غصه میخورن که چرا یه کارایی را انجام دادن و بعضیا هم غصه میخورن که جرا یه کارایی را انجام ندادن. اما یادمون باشه که گذشته، دیگه گذشته هر چی بوده خوب یا بد، باید رهاش کرد. هر چی بوده تویی را ساخته که الان هستی. پس خوب بوده. باید رها کنیمش و بریم به سمت آینده. باید بریم جلو با اینکه نمیدونیم چی میشه. هیچ کسی نمیدونه قراره چه اتفاقی بیفته. اما باید ایمان داشته باشیم که هراتفاقی هم بیفته بهترین اتفاق است. وقتی اینجوری فکر کنیم روی ترسهامون پا گذاشتیم و وقتی روی ترس هامون پا میذاریم و جلو میریم احساس خوبی پیدا می کنیم. احساس رهایی، احساس آزادی ...

شما وقتی به ترس هاتون غلبه می کنید چه احساسی پیدا میکنید ؟

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آن

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز پانزدهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد افراد

 

قسمت قبلی را خوندین ؟

 

خلاصه داستان :

هو متوجه شد زندانی ترس خودش بوده است. حرکت در مسیری جدید تازه او را آزاد کرده بود. نسیمی که در مارپیچ می وزید را احساس کرد و برایش نیروبخش بود. چند نفس عمیق کشید و احساس کرد روح تازه ای در او دمیده شده است. از وقتی بر ترسش غلبه کرده بود، زندگی لذت بخش تر از آنچه فکر می کرد شده بود. مدت ها بود که هو چنین احساسی را تجربه نکرده بود و تقریبا فراموش کرده بود که به دنبال هدف بودن چقدر لذت بخش است. دوباره شروع به تجسم کرد. خودش را با جزئیات کاملا واقع گرایانه در موقعیتی دید که در بین انبوهی از پنیرهای مورد علاقه اش نشسته و پنیرهایی که خیلی دوست دارد را می خورد، و از دیدن این صحنه لذت برد. بعد تصور کرد که چقدر از تمام آن طعم های خوش لذت خواهد برد.

هرچقدر این صحنه لذت بردن از خوردن پنیر جدید برایش واضح تر می شد، رسیدن به آن برایش واقعی تر و باور کردنی تر می شد. احساس می کرد آن را پیدا خواهد کرد. نوشت :

تصور لذت بردن از پنیر تازه، حتی پیش از پیدا کردن آن، مرا به سوی آن هدایت می کند.

 

تفکر در داستان :

این داستان به ما نشان میدهد که ترس چقدر قدرتمند است اگر ما نتونیم جلوش را بگیریم. اما اگر بتونیم از حصار ترس ها و نگرانی هامون عبور کنیم میبینیم که چه احساس خوبی در ما ایجاد میشه. احساس آزادی و قدرت، احساس رهایی و لذت، احساس شجاعت و جسارت، احساس زندگی و رشد. قبل از گذشتن از ترس ها، با خودمون میگیم حاضرم بمیرم اما اون کاری که ازش میترسم را انجام ندم. اما وقتی کارهایی که ازشون میترسیم را انجام میدیم بعدش چنان احساس خوبی پیدا میکنیم که دوست داریم از همه ترس هایمان بگذریم و میفهمیم چقدر لذت بخش است که آدم دنبال هدفی باشه.

یکی از راه هایی که باعث میشه ما بتونیم با قدرت بیشتری از ترس هامون بگذریم و به سمت اهدافمون حرکت کنیم، تجسم رسیدن به هدف است. وقتی تجسم می کنیم به هدفمون رسیدیم و داریم از داشتنش لذت می بریم کلی احساس خوب به ما میده و باعث میشه سریع تر و با انرژی بیشتری به سمتشون حرکت کنیم. فقط باید یادمان باشه لحظه رسیدن به هدف و لذت بردن از اون را تجسم کنیم و به مسیری که قراره از طریق اون به هدفمون برسیم اصلا فکر نکنیم. اون را بسپریم به خدای مهربون و ما فقط بگیم که چی میخوایم.

چقدر به اهدافتون فکر می کنیم ؟ تجسم می کنین بهشون رسیدین و دارین از داشتنشون لذت میبرین ؟

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد افراد

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز شانزدهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد افراد

 

قسمت قبلی را خوندین ؟

حاضرید قسمت بعدی را با هم بخونیم ؟

 

خلاصه داستان :

هو مرتب فکر می کرد که در مقابل چیزی که از دست داده، چه به دست خواهد آورد. متعجب بود که چطور همیشه فکر میکرده تغییر منجر به بدتر شدن شرایط می شود اما حالا فهمیده بود که تغییر ممکن است به چیز بهتری منجر شود.

با این افکار قدرت بیشتری گرفت و به سرعت حرکت کرد و به ایستگاه پنیری رسید و تکه های پنیر را جلوی آن پیدا کرد. نوعی پنیر بود که تا الان نخورده بود ولی خیلی عالی و خوشمزه بود. بیشتر پنیرهایی که آنجا بود را خورد و مقداری را در جیبش گذاشت تا بعدا بخورد یا با  هم قسمت کند. دوباره نیروی خودش را بدست آورده بود. با هیجان زیاد وارد ایستگاه شد اما در کمال ناباوری دید آنجا خالی است. کسی پیش از او آنجا رفته بود و فقط تکه هایی از پنیر را باقی گذاشته بود.

او فهمید اگر زودتر راه افتاده بود حتما مقدار زیادی پنیر پیدا می کرد. هو تصمیم گرفت پیش هم برگردد تا ببیند هم می خواهد با او به مارپیچ بیاید یا نه. در حال برگشت روی دیوار نوشت :

هرچه سریع تر پنیر قدیمی را رها کنی، سریع تر پنیر تازه پیدا می کنی.

 

تفکر در داستان :

وقتی که شرایط تغییر میکنه و ما مجبور میشیم تغییر کنیم، همیشه اولش فکر میکنیم که با این تغییر ایجاد شده ما نابود میشیم. میگیم ای کاش هیچوقت شرایط تغییر نمیکرد و مثل قبل میموند. فکر میکنیم اگر تغییر کنیم اتفاقات بدی برامون میفته و به نابودی و تباهی میریم. اما وقتی شروع به تغییر میکنیم و لذت های شجاعت و نتایج تغییر را میبینیم و میچشیم با خودمون میگیم چقدر تغییر خوب و لذت بخش است. ای کاش زودتر حرکت کرده بودم (البته که هیچوقت دیر نیست). شاید در اواسط راه به نتایجی برسیم یا ایده هایی بدست بیاریم که یا به درد ما نخوره یا قبلا کسی به اونا رسیده باشه. نباید ناراحت بشیم چون ما قدم به قدم به اون چیزهایی که میخوایم نزدیک میشیم. شاید در قدم های اول نتایج اونقدر قابل قبول نباشن اما هر چی جلوتر میریم نتایج بزرگ و بزرگ تر میشن.

اگر هنوز تغییر را شروع نکردی، زودتر دست به کار شو تا وقتی جلوتر رفتی نگی ای کاش زودتر شروع کرده بودم.

تا حالا شده کاری که میترسیدی را انجام بدی و بعدش که به نتایجی هر چند کوچیک رسیدی بگی ای کاش زودتر شروع کرده بود ؟

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد افراد

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز هفدهم

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آن

 

قسمت قبلی را خوندین ؟

 

خلاصه داستان :

بعد از مدتی هو به ایستگاه "پ" برگشت و دید هم هنوز اونجاست. او تکه های پنیر تازه را به هم داد. هم ازش تشکر کرد ولی پنیر تازه را نخورد و گفت : فکر نکنم از پنیر جدید خوشم بیاد. من بهش عادت ندارم. من پنیر خودم رو میخوام و تا وقتی بدستش نیارم عوض نمیشم. هو با ناامیدی سرتکان داد و تنهایی رفت. وقتی به دورترین نقطه از مارپیچ رسید، دلش برای دوستش تنگ شد. اما فهمید چیزی رو که داره کشف میکنه دوست داره. حتی قبل از اینکه مقدار زیادی پنیر تازه پیدا کنه، می دانست اون چیزی که باعث شادی اش میشه فقط داشتن پنیر نیست. اون وقتی خوشحال بود که ترس بر او چیزه نمیشد. هو کاری که انجام می داد رو دوست داشت.

با این دید هو دیگه مثل قبل احساس ضعف نمیکرد. همینکه اجازه نمیداد ترس مانع حرکتش بشه و راه جدید را پیش گرفته بود، اون رو تقویت می کرد و بهش نیرو میداد. حالا احساس میکرد برای پیدا کردن اون چیزی که می خواست، فقط مسئله زمان مطرح است. اون احساس می کرد چیزی را که دنبالش بوده، پیدا کرده. لبخند زد و نوشت :

در مارپیچ به جستجو بودن، امن تر از ماندن در وضع بی پنیری است.

 

تفکر در داستان :

گاهی وقتا میشه که ما بدون امتحان کردن یک چیز جدید میگیم که ازش خوشمون نمیاد. خیلی وقتا شده که یک مسیری را همیشه میریم و بهش عادت میکنیم و وقتی یه نفر بهمون مسیر بهتر، راحت تر، سریع تر را پیشنهاد میده، قبول نمیکنیم و بدون اینکه امتحان کنیم میگیم من از اون مسیر خوشم نمیاد. اینجوری هیچوقت چیزهای جدید را امتحان نمیکنیم و خب تا وقتی هم امتحان نکنیم نمیتونیم چیزهای بهتر را بدست بیاریم. باید همیشه دنبال راه های جدید، لباس های جدید، غذاهای جدید، سبک های جدید، افکار جدید، اهداف جدید و کلا همه چیزهای جدید باشیم. اینجوری هر روز کلی تجربه جدید کسب میکنیم و علاوه بر اون چیزهایی را کشف میکنیم که ازشون بیشتر لذت میبریم. یادمون باشه هر چیز جدید کلی لذت بیشتر را به ما هدیه میده.

شما همیشه دنبال راه های جدید هستید یا همیشه همون راه قبلی را تکرار میکنید ؟

به نظر شما وقتی به هدفمون و مقصدمون برسیم لذت میبریم یا در طی مسیری که به سمت هدفمون میریم لذت می بریم ؟

اکثرا دوست داریم مسیر را سری طی کنیم و به مقصد برسیم چون فکر میکنیم که وقتی به مقصد برسیم لذت، آسایش، آرامش، شادی و حس خوب را تجربه میکنیم درحالی که از اول مسیر که شروع میکنیم به حرکت و قدم اول را برمیداریم، لذت ،آسایش، آرامش، شادی و حس خوب در ما ایجاد میشه و ما فقط باید بهش توجه کنیم. پس انقدر به فکر مقصد نباشید و از مسیرتون لذت ببرید. و بدونید که امن ترین جا برای ما وقتیه که توی مسیر رسیدن به اهدافمون در حرکت هستیم. برعکس همه که فکر میکنن اگر توی وضعیت فعلی شون ثابت بمونن کمترین آسیب را میبینن و امنیت کامل را دارن.

شما به سمت اهدافتون در حرکت هستید یا ساکنید ؟

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

 

مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آن

 

 

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز نوزدهم

مطالعه گروهی کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد ؟ در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آنها

 

قسمت قبلی را خوندین ؟

 

خلاصه داستان :

هو هنوز پنیری پیدا نکرده بود، اما همچنان که در مارپیچ می دوید، درباره آنچه تا آن لحظه یاد گرفته بود، فکر می کرد. 

حالا می دانست که باورهای جدید او، رفتارهای جدیدی را به همراه داشت. حالا نسبت به وقتی که هر روز به ایستگاه بدون پنبر بازمی گشت، کاملا متفاوت عمل می کرد. 

او می دانست زمانی که باورهایت را عوض می کنی، اعمالت را هم تغییر می دهی. 

می توانی باور داشته باشی که تغییر به ضرر توست و در برابر آن مقاومت کنی؛ یا می توانی باور کنی که پیدا کردن پنیر تازه به نفع توست و با این عقیده، تغییر را در آغوش بگیری. اینها همه به این بستگی دارد که به چه چیزی باور داشته باشی.

روی دیوار نوشت :

وقتی ببینی که می توانی پنیر تازه ای پیدا کنی و از آن لذت ببری، راهت را تغییر می دهی.

 

تفکر در داستان :

وقتی که به سمت هدفمون حرکت میکنیم و وارد مسیر جدیدی میشیم، قبل رسیدن به هدفمون کلی تجربیات خوب، ارزشمند و مفید به دست میاریم، کلی بزرگتر میشیم، کلی رشد میکنیم؛ که این دستاوردها به اندازه خود اون هدف و حتی بیشتر از اون ارزشمند هستند چون ما با اون تجربیات و دستاوردها، به آدمی تبدیل شدیم که میتونه به هر چیزی که میخواد برسه. باورهایی در ما ایجاد شده که رفتارمون را تغییر داده و بهتر و بزرگتر شدیم. در واقع هر زمانی که ما بخوایم خودمون را تغییر بدیم باید از باورهامون شروع کنیم. اول باید ذهنمون را، باورهامون را تغییر بدیم تا خودمون و رفتارمون تغییر کنه. 

مثلا اگر ما باور داشته باشیم که هر اتفاقی به نفع ماست، دیگه نگران نیستیم و البته که اون اتفاق واقعا هم به نفع ما میشه. اما اگر باورمون این باشه که این اتفاق به ضرر ماست و مسائل زیادی را برامون پیش میاره، اول از همه کلی نگران میشیم و استرس میگیریم و در نهایت واقعا اون اتفاقات مسائلی را برامون پیش میاره. همه چی به ما و فکر ما بستگی داره. پس بهتره که پذیرای اتفاقات و تغییرات باشیم و حتی با دست خودمون تغییرات را ایجاد کنیم. 

هر روزتون قشنگ و پر از تغییرات خووووبsmiley

 

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

مطالعه گروهی کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد ؟ در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آنها

بیشتر بخوانید ...
کتاب ماه نیکو - چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد - روز بیستم

کتابخوانی چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آنها

 

قسمت قبلی را خوندین ؟

 

خلاصه داستان :

هو می دونست اگر خیلی زودتر تغییرات را پذیرفته بود و از ایستگاه "پ" بیرون اومده بود، حالا وضع و حالش بهتر از این بود. قدرت بدنی و توان روحی اش بیشتر می بود و بهتر میتونست دنبال پنیر جدید باشد. درحقیقت اگر به جای انکار تغییرات ایجاد شده آنها را پذیرفته بود، قطعا تا حالا توانسته بود پنیر پیدا کند. دوباره قوه تخیلش را به کار گرفت و خودش را مجسم کرد که درحال پیدا کردن و لذت بردن از پنیر تازه است. تصمیم گرفت به جاهای ناشناخته تر مارپیچ برود، و در مسیر تکه های کوچک پنیر پیدا کرد. کم کم توان و اطمینان خاطر خود را باز می یافت.

وقتی به اینکه از کجا آمده فکر می کرد، خوشحال شد که سر راهش روی دیوارهای زیادی جملاتی نوشته است. او اطمینان داشت اگر هم تصمیم به ترک ایستگاه "پ" می گرفت، آن نوشته ها مثل ردپای مشخصی او را به سوی مارپیچ هدایت می کردند. 

او فقط امیدوار بود که مسیر حرکتش درست باشد. به این فکر می کرد که ممکن است هم دست نوشته های روی دیوار را بخواند و راهش را پیدا کند. 

آنچه را مدتی بود به آن می اندیشید، روی دیوار نوشت :

توجه زودهنگام به تغییرات کوچک، به تو کمک می کند تا خود را با تغییرات بزرگی که در راه است زودتر تطبیق دهی.

 

تفکر در داستان :

وقتی شرایطمون تغییر میکنه و تغییراتی رخ میده، چند نوع واکنش مختلف وجود داره، یک سری ها به محض دیدن نشانه های تغییر خودشون هم تغییر میکنن و به سمت چیزهای جدیدتر میرن. یک سری دیگه اولش مقاومت میکنن اما بعد از مدتی می پذیرن تغییرات رو و اونها هم میرن به سمت تغییرات جدید و اما دسته سوم کسایی هستن که کلا با تغییرات میونه خوبی ندارن و نه تنها خودشون هیچ تغییری نمیکنن بلکه وقتی شرایط اطرافشون تغییر میکنه هم اونها حاضر به تغییر نیستن و همچنان به شیوه قبل زندگی می کنن. 

چه خوبه که تمرین کنیم جز دسته اول باشیم و یا حتی از اون بهتر یعنی قبل از اینکه شرایط تغییر کنه خودمون تغییر کنیم. یادمون باشه تغییر جز جدانشدنی جهان هستش. طبیعت در حال تغییر هست، فصل ها میان و میرن. همه چیز درحال رشد کردن و بزرگ شدن هستش. ما هم به عنوان انسان و برترین مخلوق خداوند نه تنها از این تغییرات جدا نیستیم بلکه باید یاد بگیریم که خودمون تغییر کنیم. تغییر کلی رشد و پیشرفت با خودش داره. کلی انرژی مثبت و احساس خووووووب.

شما چقدر پذیرای تغییر هستید ؟

از تغییر لذت ببرید wink

ادامه دارد ...

 

heartبا هم کتاب بخونیم heart

کتابخوانی چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد ؟ از اسپنسر جانسون در مورد تغییرات زندگی و نحوه برخورد با آنها

بیشتر بخوانید ...
enamd
زندگی به سبک نیکولند

سبک زندگی نیکولند یعنی کنار هم حس خوب، آرامش، انرژی مثبت، شادی، عشق و مهربونی را گسترش بدیم و به هم کمک کنیم که از چیزهای کوچیک زندگی لذت ببریم و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنیم.

عکس تعداد عنوان محصول حذف
بستن سبد قیمت کل:تومان